آخرین روزهای بهار
بهارم را بهاری کن
زیباست خلقت بی نهایت خداوند
وتوصیف ناپذیر است زایش جهان
دیشب باران زد و ما را و روح ما را لطیف کرد
و
روح مرا پرواز داد
و من همچون کبوتر جلد این جهان نرفته به این دنیا برگشتم..
امروز صبح وقتی که از میان بوته زار وجنگل مصنوعی عبور کردم بوی زمین وخاک خیس خورده مستم کرد
بوی نم و نمناکی زمین و درخت و بوته ها مرا به دشت انگمار برد و اگر تو بدانی که انگمار چه دشتی است؟
راستی تا دیر نشده باید بگویم امروز روز آخر ماه اسغفار ُ ماه رجب المرجبه و به نوعی اخرین روزهای بهار
بهاری باش
من در بهار هم زاده شدم وهم زاییده
تو در بهار زیستی و هم به بهار زینت داده ای
از ترنم بهارگونه ات مستم و با تو بهار در بهارم
بهارم
بهاری باش
بهارم باش بهارم باش بهارم باش و...

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید

عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نیمهباز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

فریدون مشیری
بهاری باش
مهربان