درد من تنهایی نيست

 

درد و تنهایی من

درد من تنهایی نیست ، بلکه مرگ ملتی است که گدایی را

قناعت ، بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب ، این حماقت را

حکمت خدا می نامند.

 

" دکتر شریعتی "

حمله به ایران

اسکندر قبل از حمله به ایران
 
میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».

زجر کشان

دکتر شریعتی :

آنانی که بیشتر می فهمند بیشتر زجر می کشند، و آنانی که کمتر میفهمند بیشتر زجر می دهند.خدایا می خواهم از زجر کشان باشم.

من چگونه زنده ام ؟

من چگونه زنده ام ؟

 

زندگـــــــی ،

 

هم بودن

هم مردن

 

عشـــــــق ،

 

هم آتش

هم سرور

 

خـــــــــــدا ،

 

هم دور

هم نزدیک

 

اکنون ، من با تناقض زنده ام .

شرف  يا  ثروت

شرف  يا  ثروت

پادشاه انگلیس به ناپلئون گفت: ما برای شرف می جنگیم

 

و شما برای ثروت!


ناپلئون پاسخ داد: هر کس برای نداشته هایش می جنگد.

یادمان باشد که چشم بسته دعا نکنیم...

 چشم بسته دعا نکنیم...

یک شاعر افریقایی می گوید:هنگامی که سفید پوستان به سرزمین ما

 آمدند،ما مزرعه و معدن داشتیم وآنان کتاب را در دست داشتند.آنان به ما

 آموختند که چشمانمان را ببندیم و دعا کنیم .وقتی چشم گشودیم ،کتاب

 مقدس در دستان ما بود اما آنان مالک مزرعه و معدن ما بودند!   

 یادمان باشد که چشم بسته دعا نکنیم...

ملت گرائی...زنده ياد دکتر محمد

ملت گرائی...زنده ياد دکتر محمد

مصدق در دادگاه لاهه






مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در
ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از
موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان
تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي
نماينده انگلستان نشست .

قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده
هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي
نكرد و روي همان صندلي نشست ..

جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر
ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد
اصلاً نگاهش هم نمي کرد .

جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي
نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .

کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا
در آمد و گفت :

شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس
کدام است ؟

نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..

اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا
دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟

او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و
کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي
ماست نه سرزمين آنان ...

سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان
سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.

با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت
تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان
محکوم شد .


غصه هم خواهد رفت ღღღ
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ایی خواهد ماند
لحظه را دریابیم

باور روز برای گذر از شب کافیست ღღღ




آغاز سال

 

آغاز سال

يكهزاروسيصدو نود و

جشن نوروز ايران باستان

بر همه مردم عالم شادباش باد