نه رسیدم
هله امشب ببر به حبیبم خبر
که غمش مال من، که دلم مال او
پر کرده ای تمام مرا با تمام خویش ؛
شیرین شده تمامی مــــن در تمام تــو
قند آب می شویم تو و من مـیان هـــم ؛
قاشق چرا میانه ی ما را به هم زنـد؟
این سیم های برق که هی تیر می کشند؛
وقتی که ما به خلوتشان تکیه می کنیم
باروت می شوند که شلیک تیر شان ؛
خواب کبوترانه ی ما را به هم زند...
بی تو مرا شبی ست که فردا نمی شود؛
بی من تورا دلی ست که دریا نمی شود
آنقدر در همــیم که پیدا نمی شود ؛
دستی که نظم خانــه ی مارا به هم زند...
با هم ولی جدا به سفر فکر می کنیم؛
هر دو کنار هم به خطر فکر میکنیم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 9:18 توسط محسن موسوی
|